فصل2:متیو کاتبرت شگفت زده می شود.

AoGG1942

متیو کاتبرت و مادیانش با خیالی راحت و آسوده ،مسیر 12 کیلومتری تا برایت ریور را طی کردند .مسیرآن جاده منظره چم نوازی داشت . جاده از میان مظارع دنج و آرام میگذشت و پس از گذر ازجنگلی از درختان صنوبر به منطقه ی کم ارتفاعی می رسید که با شکوفه های زیبای درختان آلوی جنگلی زینت شده بود . هوا آکنده از عطرباغ های سیب بود ونور خورشید گرد و غبار پراکنده در دشت را به رنگ ارغوانی درآورده بود .متیو از راندن درشکه درآن فضالذت می برد .البته به جز مواقعی که زنی به طور اتفاقی سرراهش سبز می شد واومجبور بود برایش سر تکان دهد .زیرا درجزیره پرنس ادوارد بایدبرای همه کسانی که درجاده می دیدی سرتکان میدادی،حتی اگرآنها را نمی شناختی . 


متیو از همه ی زنها به جزماریلا و خانم ریچل وحشت داشت . احساس می کرد زنها موجودات مرموزی اند و پنهانی به او میخندند.البته تا حدودی هم حق داشت چنین فکری بکند چون او علاوه بر شخصیت عجیبش ،هیکل نتراشیده و بد ترکیبی داشت . موهای بلند نقره ایش روی شانه های خمیده اش ریخته بود و از بیست سالگی به بعد ریش قهوه ای رنگ و پرپشتی داشت .درواقع ریش او بیشتر شبیه یک مرد بیست ساله بود تا شصت ساله ،زیرا یک تار موی سفید هم در میان آنها دیده نمی شد . 


وقتی متیو به برایت ریور رسید ، هیچ قطاری آنجا نبود .با خود فکر کرد شاید خیلی زود رسیده است .بنابراین اسبش را داخل حیاط کوچک هتل برایت ریور بست و به ایستگاه برگشت .سکو کاملا خالی بود و تنها موجود زنده ای که روی آن دیده میشد،دختری بود که درانتهای سکویروی یک تیر چوبی نشسته بود . متیو وقتی دید او یک دختر است ، بدون آنکه توجهی به او بکند ،بدون معطلی از کنارش رد شد .اما اگر نگاهش می کرد امکان نداشت از وضع و حالش متوجه انتظار سختی که او را به هیجان آورده بود ،نشود.دخترک آنجا نشسته و منتظر کسی یا چیزی بود و چون غیر از نشستن و منتظر ماندن کار دیگری از دستش برنمی آمد، فقط نشسته بود و انتظار می کشید . مسئول ایستگاه مشغول بستن غرفه بلیط بود تا برای خوردن شام به خانه برود.متیو از او پرسید : قطار ساعت پنج و نیم چه وقت می رسد .؟ 


کارمند فوذی جواب داد : قطار پنج و نیم آمد و نیم ساعت پیش هم از اینجا رفت .ولی یکی از مسافرهای آن منتظر شما مانده ، یک دختر کوچولو .اوآنجا روی نیمکت نشسته . من ازاو خواستم که به اتاق انتظار خانم ها برود ،اما او با اصرار گفت که ترجیح می دهد بیرون بماند و گفت که اینجا چیزهای بیشتری برای خیال بافی هست .به نظر دختر جالبی می آید . 


متیو با تعجب گفت : اما من منتظر یک دختر نبودم.برای بردن یک پسر به اینجا آمده ام .قرار بود خانم الگزاندر اسپنسر اورا از نووااسکوشا به اینجا بیاورد . 


کارمند ایستگاه گفت : مثل اینکه اشتباهی شده است خانم اسپنسر به همراه یک دختر از قطار پیاده شد و او را به من سپرد و گفت شما و خواهرتان اورا از یک یتیم خانه قبول کرده اید و قرار است دنبالش بیایید . من فقط همین را می دانم و هیچ بچه ی یتیم دیگری را این اطراف پنهان نکرده ام . 

متیو بادرماندگی گفت : من که نمی فهمم. 


وآرزو کرد که ای کاش ماریلا آنجا بود و برای آن مشکل چاره ای پیدا می کرد.کارمند با بی حوصلگی گفت ((خوب بهتر است از خود دختر بپرسی .مطمئنم می تواند قضیه را توضیح بدهد . کاملا مشخص است که بچه ی سروزبان داری است .شاید پسری با مشخصات دلخواه شما نداشته اند .)) 


گرسنگی به کارمند فشار آورده بود بنابراین بعد از گفتن ان حرف با عجله از آنجا رفت .او متیو بینوا را تنها گذاشت تا کاری که برایش از بازی کردن با دم شیر سخت تر بود ،انجام دهد . رفتن به سوی یک دختر، دختری غریب و یتیم و اعتراض به او که چرا پسر نیست .متیو زیر لب غرغر کرد و در حالی که با بی میلی پاهایش را روی زمین می کشید به طرف دختر رفت . 


دخترک ا ز لحظه ای که متیو از کنارش رد شده بود، چشم از او برنداشته بود .اما متیو اصلا به او نگاه نمی کرد و اگر هم نگاه میکرد، متوجه نمی شد که او واقعا چه شکلی دارد. ولی اگر یک بیننده ی معمولی جای او بود ، حتما می فهمید که یک بچه ی تقریبا یازده ساله است که پیراهنی بسیار کوتاه ، تنگ و زشت به رنگ خاکستری مایل به زردبه تن دارد. او یک کلاه ملوانی رنگ پریده روی سرش گذاشته بود و از زیر آن دودسته موی ضخیم قرمز رنگ آویزان بود .صورت کوچک ، سفید و ولاغرش پر از کک و مک بود . دهانی بزرگ داشت و چشمانش گاهی به رنگ سبز و گاهی به رنگ طوسی در می آمدند . اگر بیننده ی مورد نظر ما کمی دقیق تر نگاه می کرد ، متوجه می شد که چانه ی دخترک تیز و برجسته است ، نشاط و سرزندگی در چشمان درشتش دیده می شد و دهانی خوش حالت و پیشانی بلندی دارد . حتی ممکن بود بیننده ی نکته سنج ما در این مدت کوتاه می فهمید که آن دختر کوچک و سرگردان ، روح بزرگی دارد و متیو بی جهت از او می ترسد . 


البته متیو مجبور نشد خودش سر صحبت را باز کند ، چون به محض آنکه دختر متوجه شد متیو به طرفش می آید ، از جایش بلند شد . او با یک دستش دسته ی چمدان کهنه و قدیمی اش را چسبید و دست دیگرش را به طرف متیو دراز کرد و با لحنی شیرین و واضح گفت : شماباید آقای متیو کاتبرت از گرین گیبلز باشید . از دیدنتان خیلی خوشحالم .کم کم داشتم زاز آمدنتان نا امید می شدم و فکر می کردم چه اتفاقی ممکن است باعث نیامدن شما شده باشد .داشتم فکر می کردم که اگر شما امشب دنبالم نیایید ،از آن درخت گیلاس جنگلی که در پیچ جاده است ،بالا بروم و شب را همان جا بمانم . من یک ذره هم نمی ترسیدم چون خوابیدن زیر نور ماه و روی یک درخت گیلاس جنگلی که پر از شکوفه های سفید است ، خیلی لذت بخش است ،شما اینطور فکر نمی کنید ؟ آدم خیال می کند در یک تالار مرمرین زندگی می کند ،این طورنیست؟البته مطمئن بودم که اگر شما امشب نمیامدید، فردا حتما می آمدید. 


متیو همانطور که دست لاغر و استخوانی دخترک را دردستش گرفته بود ،تصمیم خودش را گرفت .او نمی توانست به آن دخترک که با چشمان درخشانش مشتاقانه به او نگاه میکرد بگوید که اشتباهی رخداده است .پس بهتر بود اورا به خانه می برد و آن وظیفه را به عهده ی ماریلا می گذاشت. به هر حال آن اشتباه به هر دلیلی رخ داده بود ،اونمی توانست دخترک را در برایت ریور رها کند ،بنابراین همه ی سوالات و توضیحات را به زمانی موکول کرد که به گرین گیبلز برسد .متیو با کم رویی گفت : "" ببخشید که دیرکردم بیا برویم. اسبم در حیاط هتل است . کیفت را بده به من ."" 


دخترک با شادمانی پاسخ داد:" نه، خودم آن را می آورم .سنگین نیست . همه ی وسایل زندگیم را داخلش ریخته ام ، اما سنگین نشده. در ضمن باید آن را به روش خاصی حمل کرد ، وگرنه دسته اش از جا در می آید .بنابراین بهتر است خودم نگهش دارم ، چون قفلش را بلدم. این چمدان خیلی قدیمی است . آه ، منت خیلی خوشحالم که شما آمده اید .اگرچه خوابیدن روی درخت گیلاس جنگلی هم خالی از لطف نبود .راه راه درازی ذرپیش داریم . ن؟ خانم اسپنسر می گفت که نا آنجا دوازده کیلومتر راه است .من از این بابت خوشحالم . چون سواری را خیلی دوست دارم .وای خیلی خوب است که قرار است با شما زندگی کنم و مال شما باشم . من تا به حال مال کسی نبوده ام . یتیم خانه هم بدترین جای ممکن است . فکر نمی کنم شما هرگز در یتیم خانه بودن را تجربه کرده باشید. بنابراین نمی توانید بفهمید آنجا چه جورجایی است . بدترازان چیزی است که تصورش را می کنید و خانم اسپنسر می گفت که خیلی بی انصافم که این حرف را می زنم . ولی من بی انصاف نیستم . آدم های یتیم خانه افراد خوبی اند . اما در یتیم خانه چیزهای کمی برای خیال بافی وجود دارد. فقط می شود درباره ی یتیم ها فکر کرد. البته خیال بافی در مورد آنها خیلی جالب است . مثلا آدم میتواند خیال کند دختری که کنارش نشسته ممکن است فرزند یک کنت باشد که وقتی خیلی کوچک بوده توسط پرستار بی رحمش دزدیده شده و پرستار قبل از آنکه بتواند اعتراف کند مرده است . من عادت دارم شب ها بیدار بمانم و از این خیال بافی ها کنم ،چون روزها وقت ندارم فکر کنم . به خاطر همینن است که اینقدر لاغرم . من بدجوری لاغرم ،اینطور نیس ؟؟ همه ی بدنم فقط پوست و استخوان است . همیشه درخیالم تصور می کنم که خوشگل و تپل شده ام و روی آرنجم فرورفتگی ایجاد شده ." 


دخترک پس از گفتن این جمله ساکت شد زیرا هم نفسش بند آمده بود و هم به درشکه رسیده بودند . وقتی سوار درشکه شدند ، اودیگر هیچ حرفی نزد . آنها از روستا خارج شدند و به راه خود در سراشیبی جاده ادامه دادند.قسمتی از جاده ، خاک بسیار نرمی داشت و اطراف آن را درختان گیلاس پرشکوفه و توسکاهای باریک و سفید پوشانده بودند . دختر بچه دستش را دراز کرد و یک شاخه از درخت آلوی جنگلی را که به پهلوی درشکه کشیده می شد، کند و پرسید به نظرت زیبا نیست؟ راستی اسم آن درخت که شاخه های سفید و تور مانندی داردو به طرف جاده خم شده است چیست؟" 

متیو گفت : راستش نمی دانم . 


آهان یک عروس است . عروسی سفید پوش با توری زیبا . من هیچوقت عروس ندیده ام .اما می توانم آن را تصور کنم .فکر نمی کنم خودم هیچوقت عروس بشوم.من خیلی زشتم و هیچکس حاظر نمی شود با من ازدواج کند . مگر اینکه یک خارجی به سراغم بیاید . البته گمان نکنم آن خارجی هم شخص چندان مهمی باشد.به هرحال امیدوارم یک روز بتوانم یک پیراهن سفید بپوشم .من عاشق لباس های خوشگلم. اما تا جاییکه یادم می آید هرگز یک پیراهن قشنگ نداشته ام . 



البته شاید این توقع زیادی باشد ، این طور نیست ؟به همین خاطر فقط در خیالاتم خودم را در لباس های گران قیمت تصور میکنم . امروز بیرون از یتیم خانه به خاطر پوشیدن این پیراهن نخی قدیمی و زشت خیلی خجالت کشیدم .می دانید، همه ی بچه های یتیم خانه مجبورند چنین لباس هایی بپوشندزمستان سال پیش تاجری 300 متر از این پارچه ها را به یتیم خانه هدیه کرد مردم می گفتند دلیلش این بوده که نتوانسته آنها را بفروشد ،اما من ترجیح می دهم فکر کنم که او از روی خیرخواهی چنین کاری کرده. شما هم موافقید؟ وقتی ما سوار قطار شدیم ، احساس کردم همه با ترحم به من نگاه می کنند . بنابراین فوری تخیلم را به کار انداختم و احساس کردم زیبا ترین لباس ابریشمی آبی رنگ را به تن دارم.چون وقتی خیال بافی می کنی بهتر است بهترین حالت را تصور بکنی و صاحب یک کلاه بزرگ پر از گل و شکوفه ، یک ساعت طلا و یک جفت دستکش و پ.تین باشی. این فکرها مرا سرحال آورد و با تمام وجود از سفرم به جزیره لذت بردم . حتی موقع سفر با کشتی هم حالم بد نشد . خانم اسپنسر هم همین طور . البته او هیچ وقت مریض نمی شود .او می گفت هرگز کسی را ندیده که به اندازه ی من پر جنب و جوش باشد و به قدری نگران بوده من از عرشه به دریا بیوفتم که مراقبت از من فرصتی برای دریا زدگی برایش باقی نگذاشته . ولی اگر جنب و جوش زیاد من باعث شده او دریا زده نشود ،باید از این بابت ممنون باشد ، این طور نیست ؟ من دوست داشتم همه جای آن کشتی را ببینم ،چون معلوم نبود باز هم چنین فرصتی برای من پیش می آمد یا نه !وای آنجا هم پر از درخت های گیلاس پرشکوفه است .! این جزیره پر شکوفه ترین جای دنیاست . من واقعا عاشقش شده ام و خوشحالم که قرار است اینجا زندگی کنم . بارها شنیده بودم که جزیره پرینس ادوارد جای زیبایی است.همیشه در خیالم به اینجا می آمدم ،اما انتظار نداشتم در واقعیت هم چنین اتفاقی بیوفتد .خیلی جالب است که خیالات آدم به حقیقت تبدیل شوند ، این طور نیست ؟اما آن جاده های قرمز خیلی خنده دارند.وقتی ما در شارلوت تاون،سوار قطار شدیم وجاده های قرمز از کنارمان رد می شدند ،از خانم اسپنسر پرسیدم که چرا آنها قرمزند و او گفت که نمی داند و التماس کرد که دیگر چیزی نپرسم او گفت که من حداقل هزار تا سوال از او پرسیده ام . فکر کنم حق با او بود ، ولی بدون سوال کردن که آدم چیزی یاد نمی گیرد . راستی، چرا این جاده ها قرمزند؟ 

متیو گفت : خوب ، راستش نمی دانم 


خوب ، این یکی از آن چیزهایی است که باید یک روزی کشفش کنم واقعا جالب است که آدم با دقت به اطرافش نگاه کند و چیزهای جدیدی کشف کند .همین باعث می شود که از زنده بودنت احساس خوشحالی کنی واقعا چه دنیای سرگرم کننده ای است . ولی اگر ما همه چیز را می دانستیم دیگر اصلا جالب نبود،چون دیگر هیچ موضوعی برای خیال بافی باقی نمی ماند ،این طور نیست ؟من زیاد حرف می زنم؟ مردم که همیشه این طور می گویند،دوست داری دیگر حرف نزنم ؟ اگر بخواهی قبول می کنم .بااینکه سخت است اما هر وقت که اراده کنم می توان جلوی حرف زدنم را بگیرم 


متیو با تعجب متوجه شد که از آن وضع راضی است.او هم مثل همه ی آدم های کم حرف از آدم های پرحرفی که کار خودشان را می کردند واز او انتظار هم صحبت شدن نداشتند ،خوشش می آمد . اما هرگز فکر نمی کردکه از مصاحبت با یک دختر بچه هم لذت ببرد.از نظر او زن ها واقعا موجودات غیرقابل تحملی بودند و دختر بچه ها هم از آنها بدتر بودند،زیرا همیشه با ترس و احتیاط از کنارش می گذشتندو طوری زیر چشمی نگاهش می کردند که انگار انتظار داشتند او همان موقع دهانش را باز کند و آنها را ببلعد.آن دخترها بچه هایی بودند که با آداب و رسوم اونلی تربیت شده بودند،اما این کوچولوی کک مکی با بقیه فرق داشت.با اینکه برای ذهن کند متیو تحمل حرف های دخترک کمی سخت بود ،اما احساس می کرد که از وراجی های او لذت می برد .بنابراین با هما کم رویی همیشگی گفت :آه !هرچقدر دوست داری حرف بزن ، من ناراحت نمی شوم 


وای!!!خیلی خوشحالم ، فکر میکنم من و شما درکنار هم روزهای خیلی خوبی خواهیم داشت . خیلی خوب است که آدم برای کسی حرف بزند که از حرف های او خوشش بیاید و دائم نگوید که بچه ها فقط باید تماشا کنندو صدایشان درنیاید . تا حالا حداقل یک ملیون بار این جمله را شنیده ام . درضمن ،مردم به من می خندند، چون عادت دارم حرف های گنده بزنم . اگرتوی سرت فکر های بزرگی باشد ،مجبوری برای بیان کردن آنها حرف های گنده بزنی ، این طور نیست ؟ 

متیو گفت : خوب ، راستش به نظر منطقی می اید 


خانم اسپنسر می گفت که احتمالا زبان من به هیچ جا بند نیست و در دهانم معلق مانده.اما این طور نیست .اتفاقا یک طرفش محکم به جایی چسبیده . خانم اسپنسر گفت که اسم محل زندگی شما گرین گیبلز است . من درباره ی آنجا همه چیز را از او پرسیدم.او میگفت که دورتادور آنجا پر از درخت است . خبر خیلی خوبی بود .من عاشق درخت هایم .دریتیم خانه فقط چند درخت ضعیف و ریزه میزه وجود داشت که دورشان چیز سفیدی مثل حصار کشیده بودند.آن درخت ها هم مثل یتیم ها بودند .هروقت نگاهشان می کردم ، گریه ام می گرفت و به آنها می گفتم:آه، کوچولوهای بیچاره ،اگر شما هم در یک جنگل بزرگ کنار بقیه درخت ها بودید و خزه های نرم دور ریشه هایتان می پیچیدندو یک جویبار از نزدیکتان می گذشت و پرنده ها روی شاخه هایتان می خواندند ، می توانستید بیشتر رشد کنید . این طور نیست ؟اما اینجا امکانش را ندارید . من کاملا درکتان می کنم .درخت های کوچولو 


امروز که آنها را ترک می کردم، دلم گرفت . آدم به بعضی چیزها زود وابسته می شود ،این طورنیست ؟ راستی نزدیک گرین گیبلز جویبار هم هست ؟فراموش کردم از خانم اسپنسر بپرسم . 

خوب بله ، یک جویبار درست از پایین خانه رد می شود . 


عالی شد ، همیشه آرزو داشتم نزدیک جویبار زندگی کنم .ولی فکر نمی کردم به آرزویم برسم .رویاها معمولا به واقعیت تبدیل نمی شوند ، این طور نیست ؟چقدر خوب بود رویاها واقعی می شدند ،نه؟ من الان تقریبا خوشحالم ولی کاملا خوشحال نیستم چون..............خوب به نظر تو این چه رنگی است؟ 


او انتهای یک دسته از موهای بافته شده ی بلند و براقش را از روی شانه ی لاغرش بلند کرد و جلو چشم متیو گرفت.متیو عادت نداشت در مورد رنگ موهای خانم ها نظر بدهد ،اما پاسخ این مورد کاملا مشخص بود ،اوگفت : 

قرمز است ،نه؟! 


دختر موهایش را رها کرد و چنان آه عمیقی کشید که گویی می خواست غم و غصه همه ی زندگیش را از اعماق وجودش خارج کند .سپس با لحنی غمزده گفت: بله، قرمز است. حالا فهمیدید چرا نمی توانم کاملا خوشحال باشم. هیچ کدام از کسایی که موی قرمز دارند نمی توانند کاملا خوشحال باشند . چیزهای دیگری مثل کک مک ها ،چشم های سبز و بدن پوست و استخوانی برایم چندان اهمیتی ندارند .آنها را می توانم در خیالاتم طور دیگری تصور کنم .می توانم تصور کنم صورتی به زیبایی برگ گل دارم و چشمانم سورمه ای رنگ و درخشان اند.اما نمی توانم به موهای قرمزم فکر نکنم .همه ی تلاشم را کردم پیش خودم گفتم که حالا موهای من سیاه اند ،سیاه پرکلاغی.اما درتمام مدت مطمئن بودم که آنها قرمز اند .این موضوع دل مرا می شکن و باعث می شود که همیشه غصه بخورم.توی یک رمان داستان دختری را خواندم که عصه ای داشت .اما،مشکل او موهای قرمزش نبود.موهای او طلایی و موج دار بودند و آنها را روی جبین مرمرینش می ریخت. تو می دانی جبین مرمری یعنی چه ؟هیچوقت نتوانستم معنی آن را بفهمم. 

متیو که کمی گیج شده بود ،گفت : خوب ، راستش نمی دانم . 


او احساس می کرد که روی همان چرخ و فلکی نشسته است که یکبار در کودکی دوستش با اصرار او را سوار آن کرده بود . 


-خوب هرچه که باشد حتما معنی خوبی می دهد .چون آن دختر زیبایی آسمانی داشت .تا به حال خودت را با زیبایی آسمان تصور کرده ای ؟ 

متیو اعتراف کرد : خوب راستش، نه هرگز 


_من اغلب این کار را می کنم ، به نظر تو کدام یک بهتر است :زیبایی آسمانی ،هوش سرشار یا رفتار فرشته گونه؟ _خوب راستش ، من نمیدانم . _ من هم همین طور ، هیچوقت نمی توانم تصمیم بگیرم کدام یک بهتر است .البته چندان تفاوتی هم ندارد، چون به هر حال من هرگز نمی توانم هیچ یک از آنها را داشته باشم .خانم اسپنسر می گوید که........وای !آقای کتبرت!وای! آقای کاتبرت!وای! آقای کاتبرت! 


مسلما چیزی که خانم اسپنسر گفته بود ،آن نبود.به علاوه دخترک از درشکه پایین نیفتاده و متیو هم کارخارق العاده ای نکرده بود .آنها فقط از پیچ جاده گذشته و وارد اونیو(خیابان)شده بودند. 


به مکانی که مردم نیو بریج به آن اونیو می گفتند ،جاده ای چهرصد یا پانصد متری بود که سقف گنبدی شکلی از شاخه های درختان تنومند سیب داشت .آن درخت هارا سالها پیش کشاورز غریبه ای کاشته بود .شکوفه های معطر درختان نیز چون سایه بانی سفید ،دیواره های آنگنبد را زینت داده بودند .زیر شاخه ها ،ذارت موجود درهوا با نور ارغوانی شامگاه می درخشیدند . در دوردستها سرخی غروب چون پنجره ای به نظر می رسید که در انتهای راهروی کلیسایی به روی دشتی از گل های سرخ گشوده می شد. 


به نظر می آمد آن همه زیبایی زبان دخترک را بند آورده بود .او به پشتی صندلیش چسبیده بود ، دستانش را به هم قلاب کرده وبا وجد و سرور به شکوه آن گنبد سفید رنگ ،خیره مانده بود .حتی وقتی آنها جاده ی اونیو را پشت سر گذاشتند و در امتداد سراشیبی تندی به نیوبریج نزدیک شدند،دخترک همچنان ساکن و مجذوب تماشای مناظر گذران اطرافش شده بود که در غروب زیبای خورشید ، با شکوهی خیره کنندهاز جلوی چشمانش می گذشتند . آنها در سکوت ، روستای کوچک و شلوغ نیوبریج رادر حالی پشت سرگذاشتند که سگ ها به طرفشان پارس می کردند،پسربچه ها به دنبال درشکه می دویدندو مردم از روی کنجکاوی از پنجره ها به بیرون سرک می کشیدند.آنها پنج کیلومتر را پشت سر گذاشته بودند ولی دخترک هنوز ساکت بود.معلوم بود می تواند به سکوتش نیز مانند حرف زدنش با جدیت ادامه دهد . 


بالاخره که متیو فکر می کرد دلیل حرف نزدن طولانی دخترک را کشف کرده است ،گفت:به نظر خسته و گرسنه می آیی،راه زیادی نمانده . فقط یک و نیم کیلومتر تا مقصد فاصله داریم . 


دخترک آه عمیقی کشید ،از خیالاتش بیرون آمد و ومانند کسی که شگفتی های اطرافش روحش را به تسخیر درآورده است،به متیو نگاه کرد و گفت :آه ،آقای کاتبرت،آنجایی که از میانش رد شدیم ،آن فضای سفید رنگ اسمش چه بود؟ 

متیو پس از مکث کوتاهی گفت:فکر می کنم ومنظورت اونیو باشد ،جای قشنگی است . 


قشنگ ؟؟؟!! آه قشنگ اصلا کلمه ی مناسبی نیست . حتی زیبا هم نمی تواند به درستا آنجا را توصیف کند .فوق العاده بود . فوق العاده .آنجا جایی بود که حتی در خیال هم نمی شد بهتر از آنجا را تصور کرد....بعد دستش ر روی سینه اش گذاشت و گفت : با دیدن آن منظره درد خوشایندی را درقلبم احساس کردم .آقای کاتبرت شما تا به حال دچار چنین دردی شده اید ؟ 

خوب راستش چنین چیزی یادم نمی آید . 


اما من همیشه با دیدن هر زیبایی شاهانه ای ، دچارهمین حس می شوم ولی اسم همچین مکان عاشقانه ای نباید اونیو باشد .خیلی بی معنی است .بهتر است به آنجا بگویند .....بگذارید ببینم.........جاده ی سفید شادمانی .....به نظرت جالب نیست ،منهرگاه از اسم شخص یا مکانی خوشم نیاید درذهنم برایش نام جدیدی پیدا میکنم . مپلا اسم یکی از دخترهای یتیم خانه هپزیبا جنگینز بود ،ولی من همیشه اورا بانام روزالیا دویر تصور می کردم . ممکن است مردم به آنجا اونیو بگویند اما برای من همیشه جاده ی سفید شادمانی خواهد بود .واقعا یک و نیم کیلومتر بیشتر تا خانه نمانده ؟هم خوشحالم و هم ناراحت . ناراحتم چون درشکه سواری لذت بخشی بود ومن همیشه به خاطر تمام شدن چیزهای خوشایند غصه می خورم . ممکن است اتفاق بهتری بیوفتد ،اما هرگز نمیشود از این بابت مطمئن بود.حتی بعدا هم نمیشود با اطمینان گفت که اتفاق بعدی خوشایندتر بوده،ولی خوشحالم که به زودی به خانهمی رسیم.می دانی من تاجایی که به خاطر دارم هرگز یک خانه ی واقعی نداشته ام .فکر رفتن به یک خانه ی حقیقی ،مرا دچار همان دردخوشایند می کند.وای ! چقدر خوب است ! 


آنها از یک سربالایی عبور کرده و در ابتدای سراشیبی در حرکت بودند.پایین سراشیبی آبگیری می درخشید که به خاطر طولانی و مواج بودنش بیشتر به یک رودخانه شباهت داشت . پلی دو طرف آبگیر را به هم وصل می کرد . سراسر آبگیر تا جایی که کمربند زردرنگی از تپه های ماسه ای آن را از خلیج تیره رنگ جدا کرده بود ،درهاله ای از رنگ های متنوع زعفرانی سرخ؛سبزروشن و ترکیبی از سایر رنگ های چشم نواز فرورفته بود .زیر پل ، آبگیر به طرف بیشه زاری از درختان کاج و افرا جریان می یافت وزیر سایه های رقصان آنها آرام می گرفت.دختان آلوی جنگلی نیز کنار آبگیر مانند دخترکان سفید پوشی بودندکه برای دیدن تصویر خود در آب ،روی پنجه ی پابلند شده بودند.از آن سوی آب ،صدای آواز حزن انگیز و شیرین قورباغه ها به گوش می رسید.در انتهای سراشیبی،خانه ی کوچک وخاکستری رنگی از میان یک باغ سیب سربرآورده بود.با اینکه هوا هنوز تاریک نشده بود ،پشت یکی از پنجره هایش چراغ روشنی دیده می شد.متیو گفت:آنجا آبگیر بری است. 


وای از این اسم هم خوشم نمی آید بهتر است بگوییم .......بگذار ببینم ....دریاچه ی آب های درخشان ...بله این اسم مناسبی است . مطمئنم چون دچا رهمان لرزش شدم . . هروقت اسمی را که انتخاب می کنم کاملا مناسب باشد ، بدنم دچار لرزش خفیفی می شود . تو هم به خاطر چیزی دچار لرزش می شوی ؟ 


متیو من من کنان گفت : خوب راستش ، بله همیشه موقع بیل زدن زمین های خیار از دیدن آن حشرات سفید و زشتی که از زیر خاک بیرون می آیند ، بدنم به لرزه می افتد . 


- آه ، فکر نکنم این دو نوع لرزش شبیه هم باشند ، نه ؟ چون حشرات ربطی به دریاچه ی آب های درخشان ندارند ، درست است ؟ راستی چرا مردوم به اینجا می گویند آبگیر بری ؟ 


- احتمالا به خاطر اینکه خانه ی آقای بری آنجاست . اسم زمینش هم اورچرد اسلوپ است . اگر آن بوته های بلند آنجا نبودند می توانستی گرین گیبلز را از اینجا ببینی . اما ما مجبوریم از روی پل رد شویم و جاده را دور بزنیم ، یعنی کمتر از یک کیلومتر دیگر راه در پیش داریم . 


- آقای بری دختر کوچولو هم دارد ؟ البته نه خیلی کوچولو . تقریبا هم سن و سال من . 

- بله یک دختر 11 ساله دارد . اسمش هم داینا است . 

- وای چه اسم قشنگی ! 


خوب ، راستش نمی دانم ولی به نظر من این اسم کمی لوس است . من اسم های عادی تری مثل جین یا مری را ترجیح می دهم . وقتی داینا به دنیا آمد ،از مدیر مدرسه ای که آن موقع اینجا زندگی می کرد خواستند یک اسم برایش انتخاب کند و او هم اسم داینا را پیشنهاد کرد . 


ای کاش من هم وقتی به دنیا می آمدم ، چنین مدیر مدرسه ای آن حوالی زندگی می کرد .وای رسیدیم به پل . باید چشم هایم را محکم تر ببندم . رد شدن از روی پل مرا می ترساند ، چون همیشه فکر می کنم وقتی به وسط پل برسیم ، ممکن است خراب شود و بریزد . به خاطر همین چشم هایم را می بندم . اما همیشه وقتی به وسط پل می رسیم مجبور می شوم چشم هایم را باز کنم . آخر می دانید ، اگر پل واقعا خراب شود دوست دارم خراب شدنش را ببینم . چه صدای جالبی دارد . من همیشه از صدای تلق و تلوق کردن پل خوشم می آید می بینید چه چیزهای دوست داشتنی و خوبی در این دنیا وجود دارد؟ خوب از پل رد شدیم . حالا می توانم به پشت سرم نگاه کنم . شب به خیر دریاچه ی آب های درخشان . من همیشه به چیز هایی که دوست دارم شب به خیر میگویم . فکر می کنم آنها با این کار خوشحال می شوند . احساس می کنم آب دریچه به من لبخند می زند . 


وقتی آنها از سربالایی بعدی بالا رفتند و به پیچ پل رسیدند ، متیو با دستش به نقطه ای اشاره کرد و گفت : داریم به خانه می رسیم ، آن طرف گرین گیبلز...... 


دخترک در حالی که نفسش بند آمده بود بازوی متیو را در هوا نگه داشت و برا ی آنکه جهتی را که متیو با دستش به آنجا اشره می کند نبیند ، چشمانش را بست و گفت چیزی نگویید بگذارید خودمم حدس بزنم . مطمئنم که حدسم درست از آب در می آید . 


بعد چشمانش را گشود و به اطراف نگاه کرد . آنها به انتهای سربالایی رسیده بودند . آفتاب غروب کرده بود ، اما هنوز نور ملایمی چشم انداز روبه رویشان را روشن می کرد . در طرف چپ آنها برج مخروطی شکل و تیره رنگی کلیسایی ، به سوی آسمان نشانه رفته بود . پایین سراشیبی دره ی کوچکی قرار داشت و کمی دورتر ازدره دامنه ی کم شیب و گسترده ای به چشم می خورد که خانه های رعیتی در آن به صورت پراکنده جای گرفته بودند . دخترک با چشمان مشتاق و آرزو مندش تک تک آنها را نگاه کرد . آنها به طرف چپ پیچیدند و از جاده ای که شکوفه های سفید درختانش در نور تاریک و روشن جنگل های اطراف خود نمایی میکرد ، فاصله گرفتند . ستاره ای بزرگ و پر تلالو در شمال غربی آسمان ،چون چراغی راهنما ،به آنها چشمک می زد. دخترک به آن طرف اشاره کرد و گفت : خودش است ،نه ؟ 


متیو با خوشحالی ضربه ی آرامی به پشت مادیان زد و گفت : خوب درست حدس زدی ، مثل اینکه خانم اسپنسر خیلی خوب اینجا را برایت توصبف کرده . 


- نه این طور نیست ، چیزهایی که او گفته بود در همه ی این خانه ها دیده می شود .من هیچ تصوری از شکل خانه نداشتم ، اما همین که چشمم به آنجا افتاد احساس کردم که آنجا خانه ی من است. وای ! انگار دارم خواب می بینم می دانید بازوی من الان باید کبود شده باشد . چون امروز چند بار آن را نیشگون گرفتم . می دانید هرچند وقت یکبار احساس بد و وحشتناکی به من دست می داد و می ترسید م که همه ی این اتفاق ها خواب باشد بعد دستم را نیشگون می گرفتم تا مطمئن شوم که بیدارم .تا اینکه ناگهان به این نتیجه رسیدم که حتی اگر هم خواب باشم ،بهتر است تا جایی که ممکن است به این خواب ادامه دهم . به همین خاطر دیگر خودم را نیشگون نگرفتم. اما همه ی اینها واقعی اند و ما نزدیک خانه ایم . 


دخترک از خوشحالی نفس عمیقی کشید و سکوت کرد . متیو مضطرب بود . او احساس می کرد که خوشحال است که ماریلا باید به جای او به این کودک بی خانمان بگوید ، خانه ای که وارد آن می شود ، مدت زیادی به او تعلق نخواهد داشت . آنها گودال لیند را که تاریک شده بود ، پشت سر گذاشتند البته هوا آنقدر تاریک نبود که خانم ریچل نتواند از پشت پنجره ی خانه اش آنها را ببیند . سپس از سربالایی بالا رفته و وارد راه باریکه ی گرین گیبلز شدند . به محض رسیدن به خانه متیو از فکر برملا شدن واقعیت به خود لرزید . او به این موضوع فکر نمی کرد که ممکن است آن اشتباه ، چه مشکلی برای ماریلا و خودش به وجود آورد ، بلکه همه ی فکر و ذکرش مایوس شدن دخترک بود .وقتی متیو به یاد می آورد که هرلحظه ممکن است برق خوشحالی که در چشمان دخترک است خاموش شود ،طوری احساس گناه می کرد که گویی در انجام یک قتل شریک شده بود ، همان احساسی که هنگام کشتن یک بره یا گوساله یا هر موجود بی گناه و کوچک دیگری به او دست می داد . 

حیاط خانه کاملا تاریک بود ، با وارد شدن آنها ، صدای خش خش برگ های درختان سپیدار به گوش رسید . دخترک در حالی که به کمک متیو از درشکه پیاده می شد گفت:گوش کنید ، درختها دارند درخ.اب حرف می زنند . معلوم است که خواب خوبی می بینند . بعد چمدانی را که همه ی وسایل زندگیش را درآن ریخته بود ، محکم در دست گرفت و دنبال متیو وارد خانه شد .